صراط

ای کـــــه مـــــــــرا خوانــده ای راه نشـــــــانم بــــــده..

صراط

ای کـــــه مـــــــــرا خوانــده ای راه نشـــــــانم بــــــده..

مشخصات بلاگ
صراط

گر بعد از رحلت رسول‌ الله (ص) ظهر حکومت اسلام به غروب خونین
شهادت حسین بن علی (ع) و شب بی‌قمر غیبت انجامید، این بار
امام (ره) فرصت یافت تا وثیقه حکومت را به معتمدین خویش بسپارد
و این خود نشانه‌ای است بر این بشارت که این بار خداوند اراده کرده است
تا حزب ‌الله و مستضعفین را به امامت و وراثت زمین برساند. شهید آوینی

آخرین نظرات
نویسندگان

۱۱ مطلب با موضوع «دفاع مقدس» ثبت شده است



امروز…

شلمچه شد آخرین نقطه ی عشق بازی…

شلمچه شد اشک چشم بیقراران…

شلمچه شد آه دل سوختگان…

شلمچه شد میعادگاه فدائیان حسین…

شلمچه یعنی غربت…

یعنی تنهایی…

یعنی اسارت…

شلمچه یعنی بسوز و بساز…

و امروز عاشقان چه غریبانه و دل شکسته از پشت آهن هاآنطرف مرز را نگاه می کردند…

اگر رخصت داشتند با همان پاهای برهنه اشان به سمت کربلا می دویدند…

ولی افسوس…

افسوس از مرزها…

افسوس از دل های پر گناه…

افسوس از بی معرفتی هایمان…

اینجا شلمچه…

آنطرف تر کربلا…

دل را از همین مرز که به نینوا بفرستی، همین جا برایت کربلاست…

شلمچه یعنی کربلا…!!!

رفقا راهیان نور دیگری در راه است کیا میان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


  • قاصد

طبق مستندات بسیار، "سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی" ثروتمندترین سردار سپاه در جمع سرداران شاغل در سپاه است.
همه دارایی سردار سلیمانی

دارایی‌های فرمانده دلاور نیروی قدس سپاه متشکل از میلیون‌ها قلب عاشق و شیفتگان شهادت  است که با هیچ میزانی قابل قیاس و قیمت گذاری  نیست.

دل میلیون‌ها دلداده کوی شهادت همراه اوست، همان دل‌هایی که به رهنمودهای امام خود حضرت روح‌الله (ره) اعتقاد قلبی دارند آنگاه که فرمود : ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد.

جوانان برومند و ولایت مدار ایران اسلامی هنوز رشادت‌های این سرداران مخلص را به یاد دارند و آن را سینه به سینه و نسل به نسل منتقل خواهند کرد. ملتی که در قاموس خود شکست را پذیرا نیست و شهادت را دروازه‌ای به سوی بهشت موعود می‌داند هیچ‌گاه از شنیدن تهدیدهای پوچ و تو خالی مزدوران استکبار هراسی به خود راه نداده و نخواهند داد.

  • قاصد



در جریان مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس ترکشی به اندازه ی نصف کف دست و به تعبیر خود حاج احمد متوسلیان ، ترکش نقلی ، به ران پایش اصابت کرد و او مجروح شد. خب به هر حال جنگ است و مجروحیت هم دارد ،اما داستان مداوای حاج احمد شنیدنی است:

پرستار نگاهی به صورت رنگ پریده و لب های ترک برداشته ی حاج احمد  و بعد به پای زخمی اش انداخت و گفت:

- برادر! اجازه بدین داروی بی هوشی تزریق کنم، این طوری کمتر درد می کشید .

حاج احمد بی معطلی گفت:

- نه خواهر ! بی هوشم نکن! دارو تو نگه دار برای اونایی که زخم های عمیق تری دارند.

پرستار با ناراحتی گفت:

- عمیق تر؟ ترکش به این بزرگی توی گوشت رون شما فرو رفته ، درد این جراحی فیل رو از پا در میاره !

حاجی خودش را از تخت پایین کشید و گفت:

- اصلا من احتیاج به درمان ندارم، بر می گردم خط.

پرستار دنبال حاجی دوید و گفت:

- صبر کنین! منو ببخشین. و سریعا پزشک جراح را در چادر حاضر کرد.

غلغله ای به پا شده بود هر کس می خواست یک جوری حاج احمد را نگه دارد. پزشک جراح خواهش کرد:

- اجازه بدین همین جا هر کاری از دستمون بر میاد انجام بدیم ، با این وضع دووم نمیارین. خلاصه حاجی راضی شد و برگشت روی تخت. دکتر ها هم مشغول جراحی شدند و با چاقوی تیز، ران پای حاجی شکافته شد. حاج احمد چشم هایش را بست و دندان هایش را روی هم فشار می داد. او با سر سختی عجیبی درد را شرمنده ی خود کرد و بر آن فائق آمد.

بعد ها خود حاج احمد علت این مقاومت را اینگونه بیان می کند:

ترسیدم که اگه بی هوشم کنن، در حالت بی هوشی مسائل محرمانه ی نظامی از دهنم خارج شه و به این طریق به عملیات ضربه بزنم.


  • قاصد



حاج احمد! دل دوکوهه برایت تنگ است. دل بسیجی ها. بی تو چرا دروغ؟ سخت می گذرد به ما! این همه سخنران، هیچ کدامش تو نیستی. این همه جبهه، در هیچ کدامش تو نیستی. این همه جنگ، جناب فرمانده! نیستی، نیستی، نیستی! بی تو ما «این عمار» شنیدیم باز هم از علی. چقدر باید تلفات دهیم تا چرتت پاره شود؟! می شنوی… می بینی… کاش به جای خواب، مفقودالاثر بودی تا می گفتمت: «خب لااقل حرفی بزن، مرد حسابی». خسته شدیم از دست اصول گرایان، اصلاح طلبان، خودمون! صورت روزگار، سیلی تو را می خواهد. باید بلند شوی و سینه خیزمان کنی گرد صبحگاه ظهور. می ترسم ما را کوچک بار بیاورند اهل سیاست. ما تو را می خواهیم. ما تو را دوست داریم. من تو را دوست دارم. آخه بگو اینجا جای خوابه؟ نه بگذاری کسی از در تو بیاد، نه بگذاری کسی از در بره بیرون! حاج احمدی دیگه. چی کارت کنم؟ دارم محکم تایپ می کنم تا با صدای دکمه های کیبورد بیدار شی. شلوغ کنید بچه ها! سر صدا کنید! داد بکشید! پارسال، ما هوای حاج احمد رو داشتیم، امسال نوبت اونه. آخه بچه ها! من نمی دونم این چه راهیان نوریه که توش «انتهای افق» نیست؟! فکه هست، اما مکه نیست، مدینه نیست، قدس نیست. دوکوهه هست، اما حاج احمد نیست؟! بازی دراز هست، اما سرزمین حجاز نیست؟! کرخه نور هست، اما فرمانده ظهور نیست؟! تا کی جنوب؟! تا کی غرب؟! پس حاج احمد چه می شود؟! ما خوابیم یا سردار؟! او که برای ما سنگ تمام گذاشت، او که فحش تندروی از ولایت فقیه را خورد اما نگذاشت به ما بد بگذرد، او که مهربان بود، او که اخم داشت… ما برایش چه کرده ایم؟! اصلا یک سئوال؛ الان حاج احمد کجاست؟! دقیقا کجاست؟! اگر به سردار بد می گذرد، وای بر ما

  • قاصد

حفظ جان واجب است،

ولی حفظ جانِ جان واجب تر...
جان، امانتی است که باید به جانان رساند،اگر خود ندهی، خواهند ستاند!
فاصله مرگ و شهادت، همین خیانت در امانت است...
زنهار!
هر که شهید نشود، لاجرم خواهد مرد ...سید مرتضی آوینی

  • قاصد

نها ۸ ساعت قبل از شهادت آقا مهدی باکری.

روز آخر “بدر” بود.

آقا مهدی در حربیه به محاصره افتاده بود،

کمی مانده به جاده ی بصره ـ العماره؛

بی سیم فس فس کرد،

حاج احمد: “برگرد مهدی، وضع خیلی بد است.”

آقا مهدی پاسخ داد: اگر بدانی دارم چه چیزهایی می بینم، یک آن نمی ماندی آنجا،

احمد تو هم بیا. خودت را برسان اینجا تا همیشه با هم باشیم. بیا احمد، بیا” ….

فس فسسسس … بی سیم دیگر خاموش شد..

آقا مهدی رفت …


  • قاصد

احمدرضا بیضایی برادر شهید محمودرضا بیضایی شهید مدافع حرم حضرت زینب(س) در وبلاگ اسکالپل نوشت: 

تهران - میدان آرژانتین (پایانه بیهقی) - غروب

 

تلفنم دارد زنگ می‌خورد؛ گوشی را از توی جیبم در می‌آورم و جواب می‌دهم.

 

محمودرضا است؛ خوش و بش می‌کند و می‌پرسد کجا هستم.

 

از صبح برای کاری تهرانم؛ می‌گویم کارم تمام شده، ترمینالم، دارم بر می‌گردم تبریز.

 

می‌گوید کی وقت داری؟… حرف مهمی دارم.

 

می‌گویم الان، بگو.

 

می‌گوید الان نمی‌شود و باید هر وقت که کاملاً وقتم آزاد است بگوید.

 

اصرار می‌کنم که بگوید.

 

می‌گوید می‌توانی بیایی خانه؟ می‌گویم من فردا باید تبریز باشم، کار دارم اگر می‌شود تلفنی بگویی، بگو.

 

می‌گوید من دوباره عازمم اما قبل از رفتن حرف‌هایی هست که باید به تو بزنم.

 

می‌گویم مثلاً؟ می‌گوید اگر من شهید شدم می‌ترسم پدر نتواند تحمل نکند؛ پدر را داشته باش؛ می‌گویم خداحافظ! من تا یکساعت دیگر خانه شما هستم؛ می‌گوید مگر تبریز نمی‌روی؟ می‌گویم نه، امشب می‌مانم.

 

می‌گوید بخاطر این چیزی که گفتم؟ گفتم خودم می‌خواهم که بیایم، حالا ول کن.

 

و راه می‌افتم سمت اسلامشهر.

 

اسلامشهر - خانه محمودرضا

 

همه چیز در خانه عادی است.

پذیرایی همسرش، بازی دختر دو ساله‌اش، بساط چایی، شام روی گاز، تلویزیون روشن، پتوهای ساده‌ای که کنار دیوار پهن هستند و خود محمودرضا، چهره همیشه آرامش، همه چیز مثل همیشه توی این خانه معمولی، معمولی و عادی است و سر جای خودش.

هیچ علامتی از خبر خاصی به چشم نمی‌خورد؛ می‌نشینیم؛ منتظر می‌مانم تا سر صحبت را باز کند ولی حرفی نمی‌زند.

2-3 ساعت تمام منتظر می‌مانم اما حرف‌هایمان کاملاً عادی پیش می‌روند؛ سعی می‌کنم صبور باشم تا سر صحبت را باز کند ولی او حاضر نیست چیزی به زبان بیاورد.

بالاخره صبرم تمام می‌شود و می‌گویم بگو!

می‌گوید من شهید شدم بنظر تو محل دفنم تبریز باشد یا تهران؟!

می‌گویم این حرف‌ها را بگذار کنار و مثل همیشه بلند شو برو مأموریتت را انجام بده، شهید شدی، من یک فکری برایت می‌کنم!

بدون اینکه تغییری در چهره‌اش ایجاد بشود با آرامش شروع می‌کند به توضیح دادن در مورد اینکه اگر تبریز دفن بشود چطور می‌شود و اگر تهران دفن بشود چطور؟

عین کلوخ مقابلش پخش می‌شوم وقتی دارد اینطور عادی درباره دفن شدنش حرف می‌زند؛ جدی نمی‌گیرم.

هر چند همیشه در مأموریت‌هایش احتمال شهادت روی شاخش است؛ تلاشش برای جواب گرفتن از من درباره انتخاب محل دفنش و فهماندن قضیه به من که شهادتش در این سفر قطعی است نتیجه نمی‌دهد.

 

 

محمودرضا بیضائی (نام مستعار: حسین نصرتی)

ولادت: 18 آذر1360، تبریز

شهادت: 29 دی 1392، زینبیه؛  در اثر اصابت ترکش به ناحیه سر.

  • قاصد
 من بـاورم شده که فدای تو می شوم
  
                            باور مکن که بگذرم از باورم حسین

  • قاصد

آری شهادت زیباست،اما مثل مرد پای بیرق انقلاب ایستادن از آن هم زیباتر است...
شهادت در رکاب امام خمینی(ره) زیباست،اما دفاع از ولی فقیه حاضر از آن هم زیباتر است...
خون دادن برای امام خمینی(ره) زیباست،اما خون دل خوردن برای امام خامنه ای از ان هم زیباتر است...
(شهید سید مرتضی اوینی)

قصه این است؛
تا سینه ما هست، امام خامنه ای سپر نمی خواهد.
چه حکم به عدالت دهد ،
چه حکم به مصلحت ،
چه بی قراری و خطر،
چه صبر و بصر،
چه خون بخواهد،
چه خون دل،
چه فریاد بخواهد،
چه سکوت،
چه حرکت،
چه سکون،
امر ولی امر، هر چه می خواهد باشد؛
برای ما آنچه لذت بخش است،«اطاعت از ولایت» است.

  • قاصد

شاید خیلی از شما ها به این منطقه که خیلی از مردان بی ادعا را در دل خود جای داد آشنا باشید؛ من فقط بعنوات یادآوری به یاد شما میاورم که سردار شهید محمد ابراهیم همت یکی از آنهاست اما بنا دارم در این مجال کوتاه از کسی بگویم که اولین نفری بود که قدمهای مستحکم خود را به هورالهویزه (هورالعظیم) گذاشت وآخرین کسی بود که استخوانهایش را بعد از چندین سال چشم انتظاری به خانواده اش برگرداند آری از شهید سردار بی نشان علی هاشمی میگویم همان علی هاشمی که وقتی بیسیمچی شخصی به نام مهدی میگوید از مهدی به فرماندهی وآن طرف جواب میگوید به گوشم. ومهدی با حرارتی زیاد سوال می کند حاجی جان کجائید ؟چرا عقب نمیاین؟حاجی در جواب میگوید آقا جان عقبه با شما ومهدی سوال میکند حداقل بگو تو چه موقعیتی هستی؟نقل بریزیم؟علی هاشمی جواب میدهد نه آقا موقعیت بهشتیم ملائک میریزند مهدی با التماس میگوید حاجی مفهم نیست با کد صحبت کن ، تنهایی؟علی هاشمی میگوید مهدی جان نه همه هستند حمید ومجید سیلاوی،سالمی ،سید نور ،مهدی میگوید حاجی جان زهرا(س)برگردید قرارگاه خالی میشه ها؟علی درجواب میگوید مهدی جان قرارگاه باشما قرار ما با خداست ،مرد مومن من تو نیزارم همه هستن تمام .مهدی صدا میزند حاجی حاجی حاجی بگوشم پشت خطی؟خاتم 4به گوشم برگردیداما هم شهید مهدی نریمی بیسیمچی فرماندهی در تاریخ ۴/۴/۶۷درهور میماند وهم سردار هور علی هاشمی.حالا سردار هور را میخواهی بهتر بشناسی ؟باید زندگی کردن در هور را در فصول مختلف آب وهوایی زندگی کنی خصوصا در تیر ومرداد ماه روی جاده خندق در جزیره مجنون شمالی در 50سانتی گراد بالای صفر ورطوبت بیش از 70درصد زندگی کنی تا بدانی شهدای عملیاتهای خیبر وبدر چگونه در میان نیزارها در سختترین شرایط درگیری درراه حفظ اسلام وحریم ولایت جان باختند هر وقت به روزهای زندگی در هور برمیگردم ویاد آن شرایط سخت می افتم یاد این جمله علی هاشمی مرا در خودم فرو می بردعلی هاشمی که هور به مانند کف دست وشاید بهتر بگویم بهتر سوسنگرد واهواز میشناخت چگونه شد که میگوید عقبه با شما آری این جمله معنا ومفهوم زیادی دارد یعنی مراقب باشید دشمن تحت هر شرایطی برای تخریب وبه انحراف کشیدن عرصه دفاع مقدس که یادآور ایثارگری ها ومقامت وگذشت حماسه عاشورا میباشد را به فراموشی بسپارد وقتی به اهواز دعوت شده بودم دریادواره علی هاشمی دختر او پشت تریبون خیلی عاشقانه وعارفانه صدا زد بابا منتظر بودم تا بیائی دست در دست به دانشگاه بروم اکنون که آمدی جانم به قربانت

  • قاصد